تبليغاتX
سراب

سراب

دلم براي بي كسي هايم مي گريد

خدايا !نگذارتوي تاريكي باشم و جلوي پايم را نبينم.نگذارحق كسي رابگيرم و فكر كنم گناه هايمان چه قدركم و كوچكند يا كارخوبي بكنم و فكر كنم چه كار بزرگي كرده ام و حسابي مغرور شوم. سرم را بگيرم بالا و آنقدر فقط خودم را ببينم كه همه ي خوبي هايم را از دست بدهم.

 

دادگاه زندگي

وقتي در آخرين دادگاه زندگي ،دادگاهي كه شاكيانش اشك هايم و قاضي آن سرنوشت بود به جرم تنهايي محكوم شدم ،نه از وكيلم كه آواي حزين قلبم بودكاري بر آمد و نه از شاهد انم كه در و ديوارهاي غم گرفته اي اتاقم بودند و قلب سپيد دفتري كه هر روز به خاطر خودخواهي من، عمرش را در صفحه به صفحه از دست مي داد.

پس،جزايم را حبس ابد در زندان غم ها نوشتند و بر پيشاني ام  مهر كردند كه:

«اين اسير سرنوشت است و هيچ بخششي شامل حالش نمي شود.

به غم ها بگوييد هر روز به مهماني لحظاتش بروند و ردپاي تلخ ستم شان را بر سرورويش بنشانند».و من از همان روز در تنگ ترين سلول انفرادي نامريي ذهنم نفس مي كشم.آياهيچ قانوني نيست كه سكوت آزار دهنده ي سرد و بي روح را بشكند.

 

تاوان تلخ اشتباه

دوباره شب و آسمان چادر سياهش را به سر كرد.شهر در سكوت فرو رفته.همه جا سوت و كور است و تنها ،صداي پاي عابري از دور به گوش ميرسد كه لنگ لنگان بسوي مسير نامعلومي پيش مي رود.او از تاريكي مي گريزد.از شب سياه ظلماني مي هراسدو يادآوري گذشته عذابش مي دهد.او ميرود بي آنكه بداند همه جا آسمان همين رنگ است و زندگي همين است.نگاه كردن از همان دريچه ي تكراري.واو بايد تاوان ندانم كاريهايش را در همين شبهاي سرد و خالي پس بدهد.تاوان تلخ يك اشتباه را!

 

سروده اي از يك دوست

تو هم رفتي ،خداحافظ

تو هم از اين قطار مهرباني ،بي بهانه رفتي و ترك مرا گفتي

درون كوپه، ديگرهمزباني نيست،رفيق مهرباني نيست

كه آوايش مرا در اوج آرامش نگهدارد

و رخسارش مرا مبهوت زيبايي

و اكنون ياد مي ماند و تنها يادآن دوران

و من دلخوش بياد تو

ميان ابري از ناباوري هايم

نواي مهرباني،همزباني راكنم تكرار

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 19:19  توسط دو يار  | 

     ولايت عشق

در اين دنياي پر از رنگ و ريا،در روزگاري كه ردپايي از محبت و احساس پيدا نمي شودو قصه زندگي فقط قصه بي كسي هاست،چشم به راه توايم تا سواربراسب سپيد عشق و ستاره دنباله داردرپي بيايي و شبهايمان را از غم برهاني.

 

   سيب شهادت

  به بزرگ كودكان فلسطيني

 

صداي موشك هاي اسرائيلي ،خواب شيرين كودكانه ات را آشفت و تو در جهنمي ترين خاك به دنبال سيب گمشده اي هستي كه در روياي شبانه از دستان كوچكت به زمين افتاد.

اين جا كودك هفت ساله ي سرزمين من،«سارا انار دارد» را مشق مي كند؛اما در وطن خونين تو هيچ سارايي انار ندارد و هيچ ستاره اي در آسمان نا امن شهرت نمي درخشد.

نمي دانم در خاك آرامش نديده سرزمين تو ميان آتش و خون،زير بمباران عصيانگر دشمن،صداي لالايي مادران دلسوخته به گوش نوزادان مي رسد يا نه؟اما در ميهن سبز من،كودكان با آهنگ مهتاب لالا ،گنجشك لالا،خواب شيرين بهشت را مي بيند.

اما نه...تو درخود بهشت زندگي مي كني و همه ي كودكان سرزمين مقدست با انتفاضه بهشت را مي سازند و با دست هاي كوچكشان ابليس را در فرياد الله اكبرشان خرد مي كنند.كودكان سرزمين تو عاشقانه همسفر مهتاب مي شوندو سيب شهادت را از درخت آزادگي براي آزادي مسجدالاقصي مي كنند تا مردان و زنان سرزمين نور،باز هم در اين تكه از بهشت افتاده بر زمين،برابر معبودت نماز عشق به جا بياورند.

من از سرزمين عشق و آزادگي،دستانم را به نفس هاي گرم تو پيوند مي دهم و به درگاه يگانه ي عشق سجده مي كنم،براي رهايي قدس و قديسان از چنگال غاصبان دين و زندگي.

                                         

   دستان اهورايي

 

نمي دانم بذر عشق تو را ، دستان اهورايي كدام باغبان در كوير قلبم پاشيد كه شميم آن،همه ي فاخته ها و لادن ها را مست كرد.

نمي دانم طراوت كدامين اقاقي را پيشكش روياهاي آبي ام كردي كه كلبه ي ويران شده ي دلم،بهشت همه ي پروانه ها شد.بگذار در آرامش دريا گونه ات غرق شوم و در احساس نقره اي ستاره ات تكثير يابم تا شايد از زندگي،تبسمي سبز هم نصيب من شود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 17:31  توسط دو يار  | 

خسته...

كوله بارم بر دوش

خورجينم در دست

عصايم ديرزماني است كه شكسته

دلم را خيلي وقت است كه جا گذاشته ام

آرزوهايم خيلي وقت است كه مرده اند

انديشه هايم را بدست فراموشي

                          به امانت سپرده ام

و قدم در راهي نهاده ام كه خود نيز نمي دانم

                               به كجا ختم مي شود

در آغاز

        خيلي راحت و بچگانه دل سپردم

        تا چشم باز كردم در سراشيبي راه افتاده بودم

        ديگر راه بازگشتي نبود

اماافسوس!

         مسئله خودم نبودم 

         از مرگ هم هراس نداشتم

سرنوشت كس ديگري به من سپرده شده بود

پس كوشيدم تا آن را به ديار خوشبختي برسانم

هنوز در اوايل راه حتي به اولين پيچ و وادي نرسيده

                        

                                         رفت و تنهايم گذاشت!

وخيلي راحت برگشت

 اما براي من راه برگشت  وجود نداشت

يعني تاب برگشت نداشتم

 

حال او رفته و من و اين راه دراز

 

تنها

خسته

غمگين

دل شكسته

خدايا،

من تقاص كدامين گناه نداشته را پس مي دهم؟!

 

هرگز اين قصه ندانست كسي

آن شب آمد به سراي من و خاموش نشست

سر فرو داشت نمي گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گريز

         

                     مدتي بود كه ديگر با من بر سر مهر نبود

                     آه...! اين درد مرا مي فرسود

 

_ او بدل عشق دگر مي ورزيد_

 

گريه سر دادم در دامن او     هايهائيكه هنوز

                         تنم از خاطره اش مي لرزد!

بر سرم دست كشيد

                        در كنارم نشست

ليك مي دانستم

                     كه دلش با دل من سرد شده ست...

 

 

 

 

 

 

 

    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 16:46  توسط دو يار  | 

چه زيبا لحظه اي بود آنگاه كه چشمانم را با رد نگاهت متبرك ساختي

 

How splendid was the when blewsed

My eyes with the steps of your sight

 

ابتدا مي خواستم از دوست عزيزم سمانه جون به خاطر حس خوبي كه نسبت به من داره تشكر كنم و من هم اين مطلب را به ايشان تقديم مي كنم.

 

گل وجودم! كتاب زندگي ام با وجود تو تعبير و تفسير مي شود و من زيباترين بهار را براي تو مي خواهم و از خدا خواسته ام كه هيچ گاه خزان را در وجود زيبايت نروياند.

تو هميشه بهار باش تا من در فصل تو متولد شوم. خستگي هايت را بر دوشم بگذار و نگاه نگرانت را به امواج درياي ديدگانم بسپار. غصه هايت را در قلب من بريز تا به يمن شكفتن تو دوباره زندگي را از سر بگيرم.

 

سپس مي خواستم از وبلاگ زيباي كلبه دوست كه احساسات خودشون رو در مورد دو موجود الهي پدر و مادر به اين زيبايي بيان كردند و مخصوصا بخاطر توجه زيادي كه به مطالب وبلاگ ما دارند و نظرات سازنده اي كه همه ي دوستان به ما دارند تشكر كنم و اين مطلب را

 

 تقديم مي كنم به دستان مهرباني كه اقاقي وجودم را در بر گرفت و قلب بي قراري كه سيراب از عشق آسماني اش شدم، به وجود مقدس پدر و مادرم.

 

اي از تبار بهار، پدر و مادرم! بخوانيد مرا در هنگامه ي غربت و غم در درد سيال وجود خويشم. بخوانيد مرا به صداقت نگاه آفتابيتان. بخوانيد مرا به ميهماني آينه ها تا طلوع كنم در سپيده ي وجودتان و بهار شوم از شميم عطر صدايتان .

پدر و مادرم ! اي بعد از خدا يكتاترين! زمين وزمان را در كعبه ي دو چشمانتان به سجده وا مي دارم تا بدانم بهانه ي بودنم شما هستيد كه اگر نبودين من نيز نبودم و اگر نباشيد در تنهايي و غربت، مرداب خواهم شد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 19:34  توسط دو يار  | 

اين مطلب رو براي دوست خوبم آيدا جون كه در شاديها و غمها مونس من بوده مي نويسم.

 

   معجزه ي دوست

 دفتر دوستي عاشقانه ورق خورد تا من وتو به هم رسيديم.درفصلي از درد كه توشه اي جز    محنت نداشتم،فرشته آسا رسيدي و مرا در گستره نگاه نيلي خود به آغوش كشيدي.تا نبودي دنيا گلي از جنس عاطفه كم داشت و من نگاري از جنس تو.تا نبودي اين حيران سر گشته،روزهاي سياه خود را در شب حل مي كردوشبهاي ظلمات را غريبانه به اندوه سپيده مي رساند.

تو نبودي و من انگار هيچوقت زنده نبودم.من زندگي نكردم تا تو نبودي.خيمه ي سياه در دل بيابان مرگ بر پا بود و جنازه اي كه فقط پلك بر هم مي گذاشت،ساكن خيمه!خيمه پرازعقرب كينه و كاكتوس نفرت بودو من از اين همه نفرت پر از مرگ بودم.دستهايم را به نشانه دوستي به ملكه ي مرگ دادم تا پيماني ببندم براي رخت بر بستن از سرزمينهاي آفتاب نديده احساس و عروج كنم به گلستاني كه در آن زهر و كينه اي نباشد.

من دستهايم را دراز كرده بودم كه نوري ملكوتي چشمانم را روشن كرد و مسيحايي دستهايم را گرفت. ديگر رنگي از مرگ نبود ومن پر از صداي زندگي شدم. تو ستاره اي شدي در آسمان بي كسي هايم و بهانه اي زيبا براي زيستن من ! تو آمدي تا دفتر عمرم رونقي بگيرد از اين همه عشق و صحراي اندوهگين دلم پر شود از عطر شقايقهاي دوستي

 

آمدي اي دوست! تا دراين هرم نفس گير،جاودانه هاي زندگي را معنا وخيال هاي عاشقانه ام را سرانجام ببخشي.

آمدي اي دوست وكهكشاني از نورورحمت در سراي قلبم آفريدي كه كبوتراسير دلم افسانه ي غريب عشق را باور كرد واشعه ى نگاهم ديواربي اعتمادي را فرو ريخت وبعد  از آن من وتودرحلقه ي نقرهاي ماه، قانون مهر ودوستي را در بندهاي محبت ووفا نوشتيم.اي دوست! آمدي تا دستهايت را به دستان خالي من وبه ژرفاي سكوت تنهايي ام پيوند دهي ومراشاعرنجواهاي عاشقانه ي خويش كني.

 

دفتر دوستي عاشقانه ورق خورد تا من وتو به هم رسيديم.درفصلي از درد كه توشه اي جز محنت نداشتم،فرشته آسا رسيدي و مرا در گستره نگاه نيلي خود به آغوش كشيدي.تا نبودي دنيا گلي از جنس عاطفه كم داشت و من نگاري از جنس تو.تا نبودي اين حيران سر گشته،روزهاي سياه خود را در شب حل مي كردوشبهاي ظلمات را غريبانه به اندوه سپيده مي رساند.

تو نبودي و من انگار هيچوقت زنده نبودم.من زندگي نكردم تا تو نبودي.خيمه ي سياه در دل بيابان مرگ بر پا بود و جنازه اي كه فقط پلك بر هم مي گذاشت،ساكن خيمه!خيمه پرازعقرب كينه و كاكتوس نفرت بودو من از اين همه نفرت پر از مرگ بودم.دستهايم را به نشانه دوستي به ملكه ي مرگ دادم تا پيماني ببندم براي رخت بر بستن از سرزمينهاي آفتاب نديده احساس و عروج كنم به گلستاني كه در آن زهر و كينه اي نباشد.

من دستهايم را دراز كرده بودم كه نوري ملكوتي چشمانم را روشن كرد و مسيحايي دستهايم را گرفت. ديگر رنگي از مرگ نبود ومن پر از صداي زندگي شدم. تو ستاره اي شدي در آسمان بي كسي هايم و بهانه اي زيبا براي زيستن من ! تو آمدي تا دفتر عمرم رونقي بگيرد از اين همه عشق و صحراي اندوهگين دلم پر شود از عطر شقايقهاي دوستي .

 

آمدي اي دوست! تا دراين هرم نفس گير،جاودانه هاي زندگي را معنا وخيال هاي عاشقانه ام را سرانجام ببخشي.

آمدي اي دوست وكهكشاني از نورورحمت در سراي قلبم آفريدي كه كبوتراسير دلم افسانه ي غريب عشق را باور كرد واشعه ى نگاهم ديواربي اعتمادي را فرو ريخت وبعد  از آن من وتودرحلقه ي نقرهاي ماه، قانون مهر ودوستي را در بندهاي محبت ووفا نوشتيم.اي دوست! آمدي تا دستهايت را به دستان خالي من وبه ژرفاي سكوت تنهايي ام پيوند دهي ومراشاعرنجواهاي عاشقانه ي خويش كني.

 

 

 

هذيان نمي گويم

من ازدل تنگي هاي خودم مي گويم وتو از غريبي من مي نويسي. من از تنهايي ام مي نويسم و توبراي بي كسي من اشك مي ريزي. من هرروز با گريه مي ميرم وبا گريه متولد مي شوم.من از همان روزي كه به دنيا آمدم گريان بودم.انگارناف مرا باگريه بريده اند.من ازسياهي مي نويسم ، از شبي كه مرادربندخودحبس كرده. من ا زغم مي نويسم،غمي كه مرادربند كشيده ومن از تو مي نويسم كه مرا اسير خود كرده اي. چرا هميشه از دوربرايم دست تكان مي دهي؟چرا هميشه دور از من،براي من گريه مي كني؟

هذيان نمي گويم،ديوانه نيستم،اگرتوروبه رويم بايستي وبرايم اشك بريزي من مي خندم.من دراوج گريه شادمانه مي خندم كه كسي دراين ماتم سرا مرامي بيند ومي فهمد.اصلا اگر توبرايم گريه كني من كل مي كشم و قهقهه مي زنم. چون تومرا باور كرده اي كه برايم اشك مي ريزي.

 

هذيان نمي گويم، اگر تو برايم گريه كني غصه هايم درمان مي شوند و آن وقت من از شبهاي دلتنگي فرار مي كنم. و در دهليزهاي روشن قلبت جاي مي گيرم ،آن وقت توازحضورعشق سبزتر مي شوي و من از روشنايي ماه روشن تر .

اگر تو برايم گريه كني من تنهايي ام را به خورشيد مي دهم و با تو ما مي شوم.اصلا اگر تو با  من باشي ،ديگر گريه نمي كنم .من از حضور تو جان مي گيرم.اگر تو با من باشي ،هزار بار     درثانيه زنده خواهم شد.

 ديوانه نيستم،هذيان هم نمي گويم.اگر تو با من باشي قول مي دهم ديگر چشمانم از اشك لبريز نشوند و هيچگاه آرزوي مرگ نكنم.اگر تو با من باشي هيچوقت نمي ميرم.   

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 17:3  توسط دو يار  | 

                     دل نوشته های منتظران

     از آن زمان كه در فضاي روشن و بي انتها

     دانستم كه تويي آن تصديق وعده صدق

 در گذرگاه پر شتاب لحظه ها،بذر انتظار را درنهانخانه جانم كاشته ام و از آن دم،

         دلم تنگ روزي است كه خورشيد ظهورت در پس قله هاي غيبت رخ بر آورد.

  دلم بي تاب دم حيات بخشي است كه آتش انتظارم را خنكايي ماندگار بخشد.

            مي دانم كه فرداي نزديك،نزديك است

                             و تو مي آيي.

   قاب پنجره چشم هايم را رو به افقي مي گشايم كه نور حيات سيماي تو روشناي آن است......

                                                         به اميد آن روز كه بيايي..........

 

       با تو مي گويم

  •    گاهي حقيقتي كه در عمل به فاجعه منتهي مي شود ،به كلام در نمي آيد. شكسپير(اتللو)
  • استعداد بدون ارادهي بزرگ وجود ندارد. بالزاك
  • آدمي عاقلتر است كه ميداند عقلش كمتر است. سقراط
  • مطالعه ي زياد نيروی فكر را بالا مي برد. فرانيس بيكن
  • با تقوي مي توان سعادت را خريد. زنون
  • آزادي را فقط در مجسمه ي آن يافتم. روسو
  • فرمانروايي ميدان مسابقه مردان است. نهج البلاغه

جمله اي زيبا از دوست خوبمون خانم فريبا نيسي:

خداوند روزي هر پرنده اي را مي دهد،ولي آن را در لانه اش نمي گذارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:31  توسط دو يار  | 

گفتم نرو پرپر مي شم      گفتي مي خوام رها باشم

گفتم آخه عاشق شدم        گفتي مي خوام تنها باشم

گفتم دلم                     گفتي بسوز

گفتم يه عمري باز هنوز

گفتم پس عمرم چي مي شه گفتي هدر شد شب و روز

                                      واي دلم

گفتم حالا كه پير شدم      گفتي كه از تو سير شدم

گفتم تمنا مي كنم           گفتي مي خوام خردت كنم

گفتم بيا بشكن تن و        گفتي

                                       فراموش كن منو

 

 

خدايا

من اولين بنده نيستم كه گناه كرده و به درگاهت روي آورده و به كرمت چشم  دارد،اي برطرف سازنده غم و اندوه،اي بزرگ احسان،اي آگاه از سر بندگان،اي پروردگار پرده پوش گناهان،به جنابت تو و مهربانيت نزد تو متوسل مي شوم از نامردي ها و نامهرباني ها به سايه ي لطف تو پناه مي آورم.

از اميدي كه به لطف تو دارمحرومم نساز

                                                  اي مهربان ترين مهربانان

 

اي آنكه نداريم بجز تو دگري         بر حال خراب ما كن نظري

دل بهر چيز كه بستيم گرفتند از ما     

                                       تا كه دل بسته نباشيم بجز مهر خدا

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

ميل من سوي وصال، قصد او سوي فراق

                       ترك كام گرفتم تا برآيد كام دوست...

در كنارم نشست

ليك مي دانستم

كه دلش با دل من سرد شده ست...

 

                                                                    نوشته شده توسط آيدا 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:2  توسط دو يار  | 

 

     الهي چون با توام ، از جمله تاجدارانم_تاج بر سر؛

 

      و اگر بي توام ، از جمله خاكسارانم_خاك بر سر؛

 

 

       زندگي دير زماني است كه مي پندارد :

 

  دوستي نيز گلي است مثل نيلوفر و ناز؛ساقه ي ترد ظريفي دارد؛بي گمان سنگدل است           آ نكه روا مي دارد،

   جان اين ساقه ي نازك را

                                   _دانسته_

                                                   بيازارد!

    در زميني كه ضمير من و توست،از نخستين ديدار،هر سخن،هر رفتار،دانه هايي است    كه مي افشانيم،

   برگ و باري است كه مي رويانيم،آب و خورشيد و نسيمش«مهر»است،

    گر بدان گونه كه بايست به بار آيد،زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد،آنچنان با تو  در آميزد اين روح لطيف،كه تمناي وجودت همه او باشد و بس،بي نيازد سازد،از همه چيز و همه كس.                                                                               زندگی  گرمي د لهاي به هم پيوسته است

                                     تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست 

   در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،

                                     عطر جان پرور عشق

   گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز،دانه ها را بايد از نو كاشت.

    آب و خورشيد و نسيمش را از مايه ي جان

             خرج مي بايد كرد،رنج مي بايد برد،دوست مي بايد داشت!

 

 

          با نگاهي كه در آن شوق برآرد فرياد

                 با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند

       دست يكديگر را بفشاريم به مهر

                             جام دلهامان را ، مالامال از ياري ، غمخواري

     بسپاريم به هم ، بسراييم به آواز بلند:                                                    

_شادي روح تو ! اي ديده به ديدار توشاد 

 باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه،

                                                           عطر افشان، گلباران باد.

 

  •  ای که از یار نشان می طلبی یار کجاست؟!

                                                 همه یارند ولی یار وفادار کجاست؟!

           

  •     سخنانی ارزشمند:
  • عشق زیر باران ایستادن و با هم خیس شدن نیست . عشق آناست که یکی برای دیگری چتر شود و او هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد.
  • با پول و ثروت نمی توان خود را شناخت و بدون پول  ثروت مردم ما را نمی شناسند.               ولتر
  • بزرگترین بدبختی آن است که طاقت کشیدن بار بدبختی را نداشته باشیم.    باس
  •  اشخاص پست و فرومایه از عیوب اشخاص بزرگ لذت فراوان می برند.  شوپنهار
  • مشکل ترین چیزها شناخت خود است و آسان ترین چیزها عیب جویی از دیگران.     لرد آویبوری
  • خشم یک کینه موقتی است ،ولی کینه یک خشم دائم است.    لابریور
  • زندگی همچون بادی است ،آهی است و ناله ای و هق هق و تلاشی  .ادوین ارنول
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 16:25  توسط دو يار  | 

سپيده ي عشق   

                 آسمان همچو صفحه ي دل من

                روشن از جلوه هاي مهتابست

                امشب از خواب خوش گريزانم

                كه خيال تو خوشتر از خوابست

                                                                               خيره بر سايه هاي وحشي بيد

                                                                               مي خزم در سكوت بستر خويش

                                                                                باز دنبال نغمه اي دلخواه

                                                                                مي نهم سر به روي دفتر خويش

                    آه...باور نمي كنم كه مرا 

                   با تو پيوستني چنين باشد

                   نگه آن دو چشم شور افكن

                   سوي من گرم و دلنشين باشد

                                                                                  بيگمان زان جهان رويايي

                                                                                  زهره بر من فكنده ديده ي عشق

                                                                                   مي نويسم بروي دفتر عشق

                                                           ((جاودان باشي اي سپيده ي عشق))

                                                                                                            فروغ فرخزاد

                           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                           قسم خوردي كه من يار تو هستم

                                                             بهر سامان وفادار تو هستم

                           دريغا ديده ي دل تا گشودم

                                                             يقين كردم گرفتار تو هستم            

                              ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                              تو مي گفتي كه سرمست تو هستم

                                                            بپاس عشق،پا بست تو هستم

                             ولي چشم بصيرت چون گشودم

                                                             بديدم آلت دست تو هستم

                                                                           شهريار ياربخت((نوذر اصفهاني))

                                       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                            جلوه ي حق بلهجه ي بختياري       

   تا كه پيش تي يلم جلوه ي رخسار تونه

                                                           دل ديونه ي مو عاشق ديدار تونه

   روز اسپيدمو وابيد ز هجرون تو شو

                                                          دل سوداگر مو تا كه خريدار تونه

  هر چه مو فكراي كنم،فكر جمال تو كنم

                                                         سي يو كه جلوه ي مه،جلوه ي انوار تونه

  بدل اي همه عشاق ز دل سنگي خوت

                                                        داغ سختي بله تا گرمي بازار تونه

                                                                                             

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 11:30  توسط دو يار  | 

                                      تو اينك نيستي                                                                         

تو اينك نيستي ولي ترنم نگاهت جاري است و غم غريبي دلم را چنگ مي زند                                        

گرد بادي وجودم را مچاله مي كند و بغض در گلويم نشسته است                                                

 لرزيدن صدايم را بشنو با چشماني كه تو را جستجو مي كند                                       

تو اينك نيستي                            

اما،تارهاي نازك دل آواز ترا مي خواند                                                                                   

مرا بخوان                                                         

از پنجره اي كه رو به آسمان باز مي شود                                                                                  

                              ((من هنوز چيزي نگفتم،كه تو طاقتت تموم شد

باقي شو بگم ببيني،گريه هات كلي حروم شد                                                                        ))

  گاه در رگ يك حرف بايد انديشه كرد                                                                      

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد                                                

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت                                                    

ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سكوتي سازد                            

گلويم سكوتي باشد                                                                                           

بدست كودكي گستاخ و بازي گوش                                                                                       

و او يك نيرو،پي در پي بنوازد در ا و                                                                  

دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد                                            

        و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد                          

بدينسان بشكند دلم سكوت مرگبارم را  .....                                                          

                                                                                                                                  خداوندا...                                                                                                                

آنچنان غرور و تكبر را در من بكش                                                                                       

                                                                                          

 كه غرور و تكبر ديگران را هرگز نبينم                                                                        

                                                       

.   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 15:28  توسط دو يار  |