اين مطلب رو براي دوست خوبم آيدا جون كه در شاديها و غمها مونس من بوده مي نويسم.
معجزه ي دوست
دفتر دوستي عاشقانه ورق خورد تا من وتو به هم رسيديم.درفصلي از درد كه توشه اي جز محنت نداشتم،فرشته آسا رسيدي و مرا در گستره نگاه نيلي خود به آغوش كشيدي.تا نبودي دنيا گلي از جنس عاطفه كم داشت و من نگاري از جنس تو.تا نبودي اين حيران سر گشته،روزهاي سياه خود را در شب حل مي كردوشبهاي ظلمات را غريبانه به اندوه سپيده مي رساند.
تو نبودي و من انگار هيچوقت زنده نبودم.من زندگي نكردم تا تو نبودي.خيمه ي سياه در دل بيابان مرگ بر پا بود و جنازه اي كه فقط پلك بر هم مي گذاشت،ساكن خيمه!خيمه پرازعقرب كينه و كاكتوس نفرت بودو من از اين همه نفرت پر از مرگ بودم.دستهايم را به نشانه دوستي به ملكه ي مرگ دادم تا پيماني ببندم براي رخت بر بستن از سرزمينهاي آفتاب نديده احساس و عروج كنم به گلستاني كه در آن زهر و كينه اي نباشد.
من دستهايم را دراز كرده بودم كه نوري ملكوتي چشمانم را روشن كرد و مسيحايي دستهايم را گرفت. ديگر رنگي از مرگ نبود ومن پر از صداي زندگي شدم. تو ستاره اي شدي در آسمان بي كسي هايم و بهانه اي زيبا براي زيستن من ! تو آمدي تا دفتر عمرم رونقي بگيرد از اين همه عشق و صحراي اندوهگين دلم پر شود از عطر شقايقهاي دوستي
آمدي اي دوست! تا دراين هرم نفس گير،جاودانه هاي زندگي را معنا وخيال هاي عاشقانه ام را سرانجام ببخشي.
آمدي اي دوست وكهكشاني از نورورحمت در سراي قلبم آفريدي كه كبوتراسير دلم افسانه ي غريب عشق را باور كرد واشعه ى نگاهم ديواربي اعتمادي را فرو ريخت وبعد از آن من وتودرحلقه ي نقرهاي ماه، قانون مهر ودوستي را در بندهاي محبت ووفا نوشتيم.اي دوست! آمدي تا دستهايت را به دستان خالي من وبه ژرفاي سكوت تنهايي ام پيوند دهي ومراشاعرنجواهاي عاشقانه ي خويش كني.
دفتر دوستي عاشقانه ورق خورد تا من وتو به هم رسيديم.درفصلي از درد كه توشه اي جز محنت نداشتم،فرشته آسا رسيدي و مرا در گستره نگاه نيلي خود به آغوش كشيدي.تا نبودي دنيا گلي از جنس عاطفه كم داشت و من نگاري از جنس تو.تا نبودي اين حيران سر گشته،روزهاي سياه خود را در شب حل مي كردوشبهاي ظلمات را غريبانه به اندوه سپيده مي رساند.
تو نبودي و من انگار هيچوقت زنده نبودم.من زندگي نكردم تا تو نبودي.خيمه ي سياه در دل بيابان مرگ بر پا بود و جنازه اي كه فقط پلك بر هم مي گذاشت،ساكن خيمه!خيمه پرازعقرب كينه و كاكتوس نفرت بودو من از اين همه نفرت پر از مرگ بودم.دستهايم را به نشانه دوستي به ملكه ي مرگ دادم تا پيماني ببندم براي رخت بر بستن از سرزمينهاي آفتاب نديده احساس و عروج كنم به گلستاني كه در آن زهر و كينه اي نباشد.
من دستهايم را دراز كرده بودم كه نوري ملكوتي چشمانم را روشن كرد و مسيحايي دستهايم را گرفت. ديگر رنگي از مرگ نبود ومن پر از صداي زندگي شدم. تو ستاره اي شدي در آسمان بي كسي هايم و بهانه اي زيبا براي زيستن من ! تو آمدي تا دفتر عمرم رونقي بگيرد از اين همه عشق و صحراي اندوهگين دلم پر شود از عطر شقايقهاي دوستي .
آمدي اي دوست! تا دراين هرم نفس گير،جاودانه هاي زندگي را معنا وخيال هاي عاشقانه ام را سرانجام ببخشي.
آمدي اي دوست وكهكشاني از نورورحمت در سراي قلبم آفريدي كه كبوتراسير دلم افسانه ي غريب عشق را باور كرد واشعه ى نگاهم ديواربي اعتمادي را فرو ريخت وبعد از آن من وتودرحلقه ي نقرهاي ماه، قانون مهر ودوستي را در بندهاي محبت ووفا نوشتيم.اي دوست! آمدي تا دستهايت را به دستان خالي من وبه ژرفاي سكوت تنهايي ام پيوند دهي ومراشاعرنجواهاي عاشقانه ي خويش كني.
هذيان نمي گويم
من ازدل تنگي هاي خودم مي گويم وتو از غريبي من مي نويسي. من از تنهايي ام مي نويسم و توبراي بي كسي من اشك مي ريزي. من هرروز با گريه مي ميرم وبا گريه متولد مي شوم.من از همان روزي كه به دنيا آمدم گريان بودم.انگارناف مرا باگريه بريده اند.من ازسياهي مي نويسم ، از شبي كه مرادربندخودحبس كرده. من ا زغم مي نويسم،غمي كه مرادربند كشيده ومن از تو مي نويسم كه مرا اسير خود كرده اي. چرا هميشه از دوربرايم دست تكان مي دهي؟چرا هميشه دور از من،براي من گريه مي كني؟
هذيان نمي گويم،ديوانه نيستم،اگرتوروبه رويم بايستي وبرايم اشك بريزي من مي خندم.من دراوج گريه شادمانه مي خندم كه كسي دراين ماتم سرا مرامي بيند ومي فهمد.اصلا اگر توبرايم گريه كني من كل مي كشم و قهقهه مي زنم. چون تومرا باور كرده اي كه برايم اشك مي ريزي.
هذيان نمي گويم، اگر تو برايم گريه كني غصه هايم درمان مي شوند و آن وقت من از شبهاي دلتنگي فرار مي كنم. و در دهليزهاي روشن قلبت جاي مي گيرم ،آن وقت توازحضورعشق سبزتر مي شوي و من از روشنايي ماه روشن تر .
اگر تو برايم گريه كني من تنهايي ام را به خورشيد مي دهم و با تو ما مي شوم.اصلا اگر تو با من باشي ،ديگر گريه نمي كنم .من از حضور تو جان مي گيرم.اگر تو با من باشي ،هزار بار درثانيه زنده خواهم شد.
ديوانه نيستم،هذيان هم نمي گويم.اگر تو با من باشي قول مي دهم ديگر چشمانم از اشك لبريز نشوند و هيچگاه آرزوي مرگ نكنم.اگر تو با من باشي هيچوقت نمي ميرم.